شب یلدا...
نی نی های نازم سلام...
مامانی امروز خیلی خوشحاله
آخه امشب ، شب یلداست ... شب یلدا یه شب قشنگه که همه خانواده دور هم جمع میشن انار ، آجیل ، شیرینی و یه عالمه خوراکی های خوشمزه دیگه میخورن
حافظ میخونن
کلی حرفای قشنگ میزنن و خلاصه همش خوش میگذرونن ...
امشب من و بابایی قراره بریم خونه مامان بزرگ معصومه آخه امسال قراره همه فامیلای مامان اونجا دور هم جمع بشن بعدشم میایم خونه مامان بزرگ زینب اینجا به غیر خودمون کسی از فامیلای بابایی نمیان ... ایشالا سال دیگه شما دو تا نفس کنارمون هستید و کلی شیطونی میکنید
ایشالااااااااا ، چند شب پیش که خونه مامان بزرگ معصومه بودم فیلم بچگی های خودم و دیدم نمیدونید مامانتون چقد ناز بوده
مثل همین حالاش هیچ فرقی نکرده
خاله سمیه فیلما رو پیدا کرده بود دستش دردر نکنه ![]()
مهمترین اتفاق فردا قراره بیفته ... اگه گفتین چی؟؟؟!!! بلههههههههههههههههههه مامان قراره بره سونوگرافی و شما دو تا نفس و ببینه ![]()
خیلیییییییییی خوشحالم بابایی هم کلی خوشحاله
خاله سمیه هم قراره باهامون بیاد لحظه شماری میکنه که شما دوتا رو ببینه ![]()
قربونتون برم من ![]()
(برای سلامتی همه نی نی ها و دوقلوهای من صلوات...)
مامان


شب یلدا...
